و گاهی دل نوشته هایم به پاره شعر هایی مبدل می شود...
کاش مي شد بخوابم من ، بپاخيزم سپس
بدانم رويا ، کابوس بود اين لعنتي
خواب مي ديدم هر چه بوده مرگ و مير
داستان زندگي...
حکم بي پروا و تیر
نبوده در وجودم بيش کابوسي
خوابي ؟؟!!
زندگي طراوت کن ، بپاخيز
سروده ۵ دی ۱۳۸۷
بگذریم...
دیوانه نشوم بزرگترین شانس زندگیم را آورده ام
کسی نیست معنای "زنده" را به من بگوید تا کمی آرام بگیرم ؟؟؟؟
بند کفش دل خود را
پی آغازی نو
سخت تر ،
سفت تر می بستم
به دویدن رفتم
آن قدر می رفتم
تا که حتی به درون قفسی هم باشد
در کنارش باشم
وسط راه بیابانی پهن ، نقش او را دیدم
آن قدر شوق برم داشت که....
آری ، مجنون شدمش
دویدم...
و سریع تر دویدم اما
به سرابش صد حیف ؛
من به پایان وصال و
به خشکیده ی جانش نرسیدم
تازه فهمیدم سست بسته بودم ، بند کفش دل خود را
و نه اول شاید
آخرین داوطلب من بودم
از طرف جمعی از وبلاگ ها
اتاق تنگ و مه آلود من ،
پلید زندگی
خلاء گرفته در سراسرش ، غرق تیرگی
هوای گرگ و میش آسمان
صدای آه و سوز آن ،
و برق رفتگی...
باز هم سکوت
توهم و خیال ؛
رویا و آرزو ، عجیب مردنی
و حس پر گشودنم از این اتاق لعنتی
بلند شو...
بلند شو و باز کن دو بال را
....
"این وبلاگ تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد"
( به علت انباشته شدن درس و خواندن برای امتحان )
سفر كردم تا ببينم ...بشنوم...من حس كنم بوي تو را
آنقدر راه آمدم ...آمدم تا حس كنم عشق تورا
رد شدم آن آسمان را تا به جايي من رسيدم
كه دگر چشم نميديد و زمين رد تو را
دور گشتي آنقدر از من كه ديگر باز هم
من نفهميدم كدامين ره روم ...اين سو و آن سو به كجا
؟
من فقط مي آمدم آمدنم سوي كجا بود نميدانم من
من فقط مي آمدم آمدنم سوي كجا بود نميدانم من
؟؟؟؟؟
می خوام تازه وبلاگ نویسیو شروع کنم با یه دید جدید.
دید اول شما به وبلاگم چیه؟؟؟